داستان طنز مسجدی در دوردست ....

اولین ترانه مثنوی من که حدود 60 بیت بود در مورد یکی از مسائل جالب و عجیب سیاسی شهر بود که پس از انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری اتفاق افتاد .در این جریان ، بی عرضگی عده ای به اصطلاح مسئول همه را به تعجب واداشت و اینکه فردی به بهانه آزاده بودن و جانباز بودن بتواند هر غلطی در شهر انجام دهد ! آن زمان  بدلیل یکسری ملاحظات متن کاملش رو توی وبلاگ نذاشتم .

ولی دیگه فکر کنم همه چیزایی که توی شعر گفته بودم واسه مردم عیان شده و جهت تفریح و طنز هم که باشه بدنیست این شعر رو بخونید :

........
يادش بِخِير مسجدِمون قشنگ بود
حاجيِ اون ، ساده دل و يِرَنگ بود....... ادامه مطلب ....

مدیریت مساجد !

امروز کمي زودتر کلاسهاي دانشگاه تمام شد . وقتي رسيدم رشت ساعت حدود 14:30 بود . اما هرچقدر گشتم نتوانستم مسجدي براي خواندن نماز ظهر و عصر پيدا کنم ! مصلاي به آن عظمتي با ساختماني ميلياردي بسته است ! و مسجدي هم براي مسافراني چون من در سطح شهر وجود ندارد . خانمي در ماشين آدرس سبزه ميدان ، یک مسجد شبانه روزي را داد .
رفتم ديدم ....

ادامه نوشته