در آغوشش گرفتم. نمي‌دانستم چه مي‌خواهم؟! جز اين چه مي‌توانستم، رسم عاشقي همين است! سال‌ها براي ديدارش، در فراقش گريستم، دم بر نياوردم! اما سرانجام وصال حاصل شد.

روز هجران و شب فرقت يار آخر شد زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد

آن پريشاني شب‌هاي دراز و غم دل همه در سايه گيسوي نگار آخر شد

مهيا شد و راهي شدم، بر خاكش، بر تربتش سجده كردم،با او درد دل كردم،با آقا خلوت كردم در دل.

پيش از زيارت رويايي ساخته بودم در ذهنم، از شهادتگاهش، از شهري كه ...