حسين (ع) تشنه‌ لبيك بود...
جام جم آنلاين: در آغوشش گرفتم. نمي‌دانستم چه مي‌خواهم؟! جز اين چه مي‌توانستم، رسم عاشقي همين است! سال‌ها براي ديدارش، در فراقش گريستم، دم بر نياوردم! اما سرانجام وصال حاصل شد.

روز هجران و شب فرقت يار آخر شد زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد

آن پريشاني شب‌هاي دراز و غم دل همه در سايه گيسوي نگار آخر شد

مهيا شد و راهي شدم، بر خاكش، بر تربتش سجده كردم،با او درد دل كردم،با آقا خلوت كردم در دل.

پيش از زيارت رويايي ساخته بودم در ذهنم، از شهادتگاهش، از شهري كه پيكر لطيف و سيماي ماهش آرميده و لب‌هايي كه تشنه بودند و قلبي كه به خاطر قاسم و عباس، علي‌اصغر و علي‌اكبر پاره‌پاره است.

بهشت است آن كه من ديدم نه رخسار

كمند است آن كه وي دارد نه گيسوي

با خود گفتم؛ از آقا بسيار خواهم خواست! اما هنگامه زيارت نمي‌دانستم چه مي‌خواهم؟!

به ياد همقطاران سفر كرده افتادم، همقطاراني كه به عشق حسين به رزم رفتند و به عشق عباس دست و پا دادند. لبيك گفتند به «هل من ناصر» حسيني هنگامي كه چشمان گناه‌آلودم به ضريح شش‌گوشه‌اش افتاد، از خود شرمگين شدم! تازه فهميدم چه مي‌خواهم؛ خودش را!

هر چه در ذهن مادي نقش بسته بود، از ياد رفت، آيا شرم اجازه خواستن به آن كوچكي را مي‌دهد؟!

اصلا هنگامي كه چشمانت به گنبد مينايي آقا مي‌افتد، هوش از سرت مي‌پرد، گيج و منگ مي‌شوي! از افسون چشمش مست مي‌شوي.

قتلگاهش چه غريب است. غم جانفزايي دل را مي‌فشارد، ياد آن روز غريب مي‌افتي، ظهر عاشورا، آفتاب تفتيده، لب‌هاي خشكيده، خاك غرق در خون، شمشيرهاي از نيام برآمده و شيون زنان و كودكان اهل بيت!

واي! واي!

اينجا خود، نوحه است، مرثيه است. نوحه براي چه؟ نگاهش كني اشك از چشمانت جاري مي‌شود، بر آستانش سجده كني، هق هق گريه‌ات به آسمان مي‌رود. دست‌هايت را بر قتلگاه حلقه كني، حال و هوايي بر دلت مي‌باراند! نوحه به چه كار آيد؟!

در راه، فرات را ديدم پر آب! وقتي به نينوا رسيدم، گفتم بارپروردگارا! اين همه آب؛ آن وقت حسين تشنه؟! عباس تشنه؟!

دمي را در كنار رود فرات، خيره به آن نگريستم؛ چگونه توانستي خود را از سرور جوانان بهشت دريغ كني؟! شرمت نشد؟!

به صداي رود گوش دادم، حرف‌ها براي گفتن دارد، فرات دل خوني دارد از ظهر عاشورا، صداي زينب را؛ صداي فرات، صداي «هل من ناصر» حسين است كه سال‌ها در رود جاري است. آينه ظهر عاشوراست فرات!

سقاي كربلا را ببين چگونه غريبانه آن‌سوتر آرميده است! فاصله با قافله‌سالار عشق اندك است. آن‌گونه كه حسين، عروج عباس را ديده است. فاصله يك جرعه آب فرات است! همان‌جايي است كه رفته بود مشك‌هاي عشق را پر كند براي شقايق‌هاي خيمه‌گاه؛ نهر علقمه اما خشكيده است اكنون از شرم عباس!

اما آن جمله زيباي دكتر شريعتي به يادم آمد كه«حسين بيشتر از آب، تشنه‌ لبيك بود، افسوس كه به جاي افكارش، زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگ‌ترين دردش را بي‌آبي ناميدند.»

زينب را مي‌بيني بر تلي از خاك ايستاده و شاهد توفان كربلاست؟! تلي كه زينب، پرپر شدن شقايق‌هاي آسماني را ديده‌ است.

بايد ديد؛ بايد با پاي برهنه راهي مزارش شد. هنگامي كه ديدگان به سوي كربلا خيره مي‌شود؛ درد و رنج عاشورا، رود پر راز فرات، ظهر سوزان نينوا، به آتش كشيده شدن خيمه‌ها، همه و همه از مقابل چشمانت عبور مي‌كنند.

بعضي‌ها چقدر قشنگ مي‌گويند درباره حسين، چقدر زيبا وصفش مي‌كنند، انگار هر بار كه آن نوشته را مي‌خواني برايت تازگي دارد، گيرايي دارد، مي‌نشيند بر دلت...

«حسين بيشتر از آب، تشنه‌ لبيك بود، افسوس كه به جاي افكارش زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگ‌ترين دردش را بي‌آبي ناميدند.» دكتر علي شريعتي

لبيك يعني هنگامي كه حسين يارانش را دور خود جمع مي‌كند در سياهي شب، به آن جماعت مي‌گويد كه قرار است چه شود.

آنها كه مي‌مانند لبيك گفته‌اند؛ بدا به حال آنها كه رفتند.

لبيك يعني تا آخر ماندن؛

لبيك يا حسين يعني جان را فداي حسين كردن؛

لبيك يا حسين يعني بي‌قرار شدن؛

يعني عاشق شدن

يعني بدرقه كردن به سوي رهايي و پرواز و آنگاه كه پيكر را براي مادر مي‌آورند بگويد؛ مرا پيش فاطمه زهرا(س) رو سفيد كردي؛ با ابا عبدالله محشور شوي.

حسين فرزند مكتبي است كه هنر خوب شهيد شدن را خوب آموخته بود و شهادت جنگ نيست، رسالت است، پيام است.

و آن جمله چه زيبا گفته است: «حسين بيشتر از آب، تشنه‌ لبيك بود، افسوس كه به جاي افكارش زخم‌هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگ‌ترين دردش را بي‌آبي ناميدند.»

منبع :http://www.jamejamonline.ir